داداش کوچولو
پنجشنبه 30 فروردین ماه سال 1386

سلام.

بازم دیر کردم . کلاسامون داره تموم میشه و کمکم از نو فصل امتحانات داره شروع میشه بازم یه هفت خوان دیگه رو باید پشت سر بذاریم. (آخه کجای دنیا دو تا دانشگاه رو با هم میخونن ؟ ) تا من باشم دیگه هوس دو تا لیسانس با هم نکنم.

بگذریم....... یه شب که به شاگردم علی سر زدم بهم گفت که برام یه نقاشی بکش. من گفتم: تو که نقاشیت از من بهتره . گفت مشکل من همینه که نقاشیم زیادی خوبه هر و قت تو مسابقه نقاشی مدرسه مون شرکت میکنم مقام نمی یارم و مسئولین مدرسه مون اقوام و طایفه خودشونو برنده اعلام می کنن. و به من میگن تو خودت این نقاشی رو نکشیدی. برات کشیدن. ( بچه ها تو خونه نقاشی می کشن و صبح میارن مدرسه برای مسابقه )بارها جلو خودشون براشون نقاشی کشیدم اما بازم موقع مسابقه همین حرف رو بهم میزنن. من دیگه تو مسابقه شرکت نمی کنم. ( چشم هاش پر اشک شده بود و صداش می لرزید ).

شاهد بودید.....! یه بچه به خاطر اینکه نقاشیش خیلی خوبه اینجور نا امیده آخه چرا .؟ چرا بجای اینکه تشویق بشه اینجور جلو همه شخصیتش خرد میشه؟! واقعا که دور از انصافه. نمیدونین چه نقاشی ها و کاریکاتورایی میکشه من تعجب میکنم. کلاس پنجمه ولی نقاشیش خیلی عالیه.

به یاد یه جمله افتادم که میگه: دستم بوی گل میداد و همه به اتهام اینکه گلی را چیده ام توبیخم کردند اما هیچ کس با خود نگفت که شاید من گلی کاشته باشم. ( یه چنین چیزی بود )

چرا کسی نگفت که علی چقدر نقاشیش خوبه؟....!

نتیجه گیری: همیشه واقعیت همونجوری که فکر میکنیم نیست. با دید مثبت باید دید.

موفق باشید.....

خدا نگهدار.


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید

شناسنامه کامل من...
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
خواهر کوچولو
آمار وبلاگ
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 40897