سلام دوستان
یه روز که به مسجد رفته بودم یکی از اعضای انجمن اولیاء و مربیان مدرسه بهم گفت قراره یه مراسم بگیریم تحت عنوان انس با نماز و بهم پیشنهاد داد که باهاشون همکاری کنم منم که علاقه ی خاصی به کودکان دارم خواستم از این فرصت استفاده کنم و یه خدمتی بکنم و با کمال میل قبول کردم. بالاخره دیروز این مراسم برگزار شد . شب قبل از مراسم همش خواب میدیدم که مراسم تموم شده و من نرسیدم و هرچه سعی میکردم که (تو خواب ) به خودم بقبولونم که دارم خواب میبینم نمیشد. خلاصه از خواب بیدار شدم و یه نفس راحت کشیدم. اما بگم از مراسم : دخترای کلاس سوم و چهارم و پنجم و همچنین پسرای این سه مقطع با لباس مخصوص ( دخترا با چادر نماز و پسرا با لباس بلند و کلاه سفید ) وارد مسجد شدند و واقعا صحنه ی دیدنی شده بود . خلاصه بعد از خوش آمد گویی و توضیحاتی در مورد نماز ؛ نماز اقامه شد بعد از اتمام نماز من در مورد اهمیت نماز و نتیجه ی آن با یه مثال زنده که همشون دیده بودن صحبت کردم . مثال من احسان بود پسری که در دو سه مطلب قبل گفته بودم براش دعا کنین . آخه احسان بچه ی با نمازیه و حتی قبل از عمل هم نماز خونده و با وضو به اتاق عمل رفته بود . تو مسابقات حفظ در ناحیه ی ۲ بندرعباس اول شده بود . خدا هم بهش کمک کرد و من همه ی اینها رو به بچه ها گفتم. ولی یه مطلب که فراموش کرده بودم این بود که دخترا از صبح مدرسه بودن و این مراسم هم بعد از اتمام ساعات کلاسی بود و من هم زیادی روده درازی کردم و باعث شد که بچه ها خسته بشن. و من بعدا از این موضوع خیلی شرمنده و ناراحت شدم . امیدوارم که منو ببخشن. امیدوارم که شمآ هم به خاطر تحمل کردن این مطالب منو ببخشید.
منتظر نظراتتون میمونم. درپناه حق موفق باشید. ![]()
سلام دوستان
امروز اومدم با یه درد دلی تازه این دفعه در مورد خودم. این ترم کار عملی داریم و بابت انتخاب این واحد عملی ۲۴۰۰۰ تومان پول دادم و واحد به این صورته که باید به یه مهد کودک بریم و گزارش تهیه کنیم از سیر تا پیاز مهد کودک . ما هم از خدا خواسته ( به علت علاقه ی شدید به کودکان ) رفتیم دنبال مهد کودک یه مهد کودک رفتیم و با یه خانم که مدیر اونجا بود صحبت کردیم و اون هم موافقتش رو اعلام کرد . اما بعد از تعطیلات نوروز که وقت شروع کار بود یه روز رفتیم به اونجا و به گرمی از ما استقبال شد. مرحله ی اول گزارش تقریبا داشت تموم می شد که یه آقایی که خیلی . . . ( این قسمت توسط خواننده تکمیل شود ) بود اومد و گفت من مدیر اینجا هستم و شما دیگر حق ندارید پا به اینجا بگذارید . علت:چون مرد ( آقا ) هستید . من گفتم که قبلا با اومدن ما موافقت شده و ضمنا مدیر اینجا هم یکی دیگه بود . اگه مخالفید چرا قبلا نگفتید؟
گفت حالا دارم میگم همینه که هست. منم که کاری نمیتونستم بکنم . یه نگاه به معلم های مهد کردم دیدم همه شرمنده هستند و سرها پایین افتاده. آخه خیلی با بچه های مهد انس گرفته بودم و همچنین بچه ها . اونم در مدت فقط یک ساعت. وقتی می خواستم از کلاس برم بیرون بچه ها با تمام وجود فریاد میزدند و مخالفت می کردند ولی چاره چه بود . منم به بچه هاچیزی در این مورد نگفتم و گفتم من بر میگردم. ( در مورد انس گرفتن بچه ها با من در مطلب آینده اگه خدا بخواد توضیح میدم )
روز بعد به یه مهد دیگه رفتم بازم همین جواب رو بهم دادن و گفتند : (آقا) قبول نمی کنیم. خلاصه دو هفته کل شهرستان رو گشتیم و این جواب رو شنیدیم. تا اینکه یه مهد کودک خیلی کوچک با تعداد کمی دانش آموز ما رو قبول کردن. خدا خیرشون بده واقعا همکاری میکنن.
اما: مگه آقا بودن چه عیبی داره ؟ مگه آقا یا یه مرد نمیتونه احساس داشته باشه؟ !! نمیتونه محبت بکنه؟!!! چرا همه فکر میکنن که فقط خانمها مخصوص این کار هستند؟ نه نه هرگز این طور نیست . مگه شما آقای داریوش فرضایی ( عمو پورنگ ) رو نمیشناسید؟ مگه اون تو کارش موفق نیست؟ ( البته همه ی کاراش رو قبول ندارم ) . من به جرات میتونم بگم که علاقه ام نسبت به کودکان و موفقیتم در این زمینه بیشتر از آقا داریوشه. البته منظورم حسادت نیست و برای ایشون هم احترام قائلم و براش آرزوی موفقیت بیشتر می کنم . اما کسانی که منو میشناسن بهتر حرفمو میفهمن و این موضوع رو احساس میکنن . چرا یه نفر مثل من با این همه علاقه باید اینجوری دردسر بکشه و دخترای دانشجوی هم رشته ام که همش حرف از بی علاقگی و تغییر رشته و نداشتن حوصله ی بچه به راحتی قبولشون میکنن؟
چون من آقا هستم و اونا خانم؟ این انصافه؟
شما بگید . . . . منتظرم. 
با عرض سلام خدمت دوستان
بازم اومدم و امیدوارم که منو ببخشید از اینکه مدتی مطالبی نمی نوشتم
این دفعه یه خبر خوب دارم . احسان یادتون هست ؟ اگه یادتون رفته مطلب قبلی رو بخونین . الان از تهران اومده و خدا شفاش داده و بیماری تومر مغزیش هم الحمدلله خوب شده . ولی هنوز نمیتونه خوب راه بره ولی یواش یواش داره حالش بهتر میشه . براش دعا کنین تا کاملا حالش خوب بشه.
تا بعد . . .
با عرض سلام خدمت دوستان
چند روز پیش یکی از شاگردام که خودم شاگرد باباش هستم به علت بیماری تومر مغزی به تهران رفت و دیروز عصر عملش کردن و از ساعت ۵ عصر تا ۱۱ شب تو اتاق عمل بوده . الحمد لله عمل موفقیت آمیز بوده و بعد از عمل هم به هوش اومده و الان تو بخش ای سی یو تحت مراقبت های ویژه به سر میبره. اسمش احسانِ و ۱۱ سالشه . براش دعا کنیین تا مشکلی براش پیش نیاد. خیلی دوستش دارم . آخه نمیدونین چقدر با ادبه . با این سن کمش یه وعده هم نمازش فوت نمیشه . امیدوارم که هرچه زودتر حالش خوب بشه و برگرده خونه. آمین
. . . یه شب رفتم خونشون البته نمیشه بهش گفت خونه یه اتاق بود که دیوارای گلیش داشت می ریخت کف اتاق برآمدگی های وحشتناکی داشت عرض اتاق به ۵/۱ متر نمی رسید و نمی شد در عرض اتاق خوابید همه ی زندگیشون همون اتاق بود و یه کم وسایل در گوشه ی اتاق و ماهی ۳۰ هزار تومان اجاره که باید می دادن . اون شب خیلی دلم گرفت وقتی دیدم ابوالفضل کوچولو با آب و تاب داشت برام از اسباب بازی هایی که داشت میگفت و طرز کارش رو برام توضیح می داد ولی اسباب بازی هایی که خیلی ساده و ابتدایی بودن . ابوالفضل بچه ی با استعدادیه و نمرات نوبت اولش همش ۲۰ شده ولی یکی نیست که یه جایزه ی کوچولو براش بخره . یه مساله ای که ذهن منو مشغول کرده اینه که اون به هیچ وجه حاضر نیست که به باباش بگه (بابا) اصلا دوستش نداره . میگه اون همش منو با کمربند میزنه منم دوستش ندارم . یه روز بهم گفت امروز عباس منو زده من گفتم عباس کیه گفت بابام . این اولین باری بود که ازش شنیدم به باباش گفت بابا . در کل وضعیت روانی خوبی نداره البته مشکل روانی نداره ولی اگه با این وضعیت پیش بره ممکنه دچار مشکل بشه.
از شما دوستان می خوام که راهنماییم کنین چه کار کنم و براش دعا کنین که مشکلش حل بشه . 
سلام بازم اومدم با یه درد دلی تازه:
تو دانشگاهمون یه بوفه بود که یه خانم اونجا کار میکرد این خانم یه بچه داشت که تنها بچه اش بود اسمش ابوالفضل بود . خانواده ی فقیری بودن و دانشگاه ماهانه ۱۲۰ هزار تومان از اونا به خاطر امتیاز بوفه داری میگرفت که نهایتا ورشکست شدن و رفتن اما من تو این مدت باهاشون آشنا شدم . یه شوهر داشت که دکترا گفتن ۶ ماه الی یک سال بیشتر زنده نمیمونه ( به خاطر اعتیاد ) زن بیچاره باید از صبح تا شب کار کنه و خرج بچه و شوهر معتادش رو در بیاره . یه روز من بهش پیشنهاد دادم که میتونم برای بچه ات کلاس آموزش قرآن بزارم می خواستم یه کمکی بهشون بکنم . خانمه گفت من تو هزینه هاش موندم . من گفتم من هزینه ای نمیگیرم . از خوشحالی نمیدونست چی بگه . حالا مدتیه که با ابوالفضل کلاس دارم و چیز های زیادی متوجه شدم که . . . .
ادامه دارد . . . . .
مفهوم برای شما که به تربیت اصولی فرزندتان علاقه مندید.
|
|
|
1_ برای کاستن از میزان اطاعتهای محض و عاری از تفکر و اراده، فرزندتان را با " روش انجام وظایف " خودش آشنا سازید. 2_ به جای انتقال " اندیشه های "خودتان به کودکان آنها را با "روش اندیشیدن " آشنا سازید. 3_ به "عملکرد و رفتار" فرزندتان می توانید ایراد بگیرید و اعتراض کنید ولی به " شخصیت" او هرگز لطمه ای وارد نسازید. 4_ با مقدار محدودی " بی اعتنایی" بین هر قهر و آشتی از تکرار خطاها جلوگیری کنید. 5_ مسئولیت تربیتی فرزندان کوچکتر را به فرزندان بزرگتر واگذار نکنید. 6_ بدون شناخت کودکان را هدایت نکنید. سعی کنید" توقع" خانواده از " توان" فرزند فراتر نرود. 7_ سعی کنید" توقعات" شما از فرزندتان با "توان" هوشی ، عاطفی، اجتماعی و جسمی فرزندتان هماهنگ باشد. 8_ به فرزندتان " مسئولیت" بدهید تا او احساس ارزش و اهمیت کند و مسئولیت کارهایش را بعهده بگیرد. 9_ پاسخ اکثر" سئوالات" کودکان را از "خود شان" بپرسید واز ارائه راه حل سریع خوداری کنید. 10_ سعی کنید فرزندانتان" اشتباهات" خودشان را امری "عادی"تلقی نکنند. |
بازی دنیای کودک است با دنیای کودکان بازی نکنید