داداش کوچولو

سلام. امروز بعد از مدت ها یه فرصتی شد که بیام یه سری به وبلاگ قحطی زده‌م بزنم. یه سری هم به ای دیم زدم که یکی از دوستام که الان تو مالزیه و برای خلبانی رفته اونجا برام پیغام داده بود : emrooz dige moallem faghat negah kard va man havpeyma ro khodam kamelan neshoondam.

گفتم شاید براتون جالب باشه نوشتم.

اما بعد: می خوام بازم از شاگردام بگم. این هفته کلا مسابقات قرآن و اذان بوده و بچه ها با شوق و ذوق شرکت کردن البته هنوز تموم نشده و باید فردا برم و تمومش کنم. ولی واقعا هیجان انگیزه وقتی با دوستم مجید دم در مدرسه می رسیم اون بهم گفت: (بگشای در که قند فراوانم آرزوست) واقعا هم راست میگه وقتی وارد مدرسه میشیم بیش از ۴۰۰ دانش آموز همه دورت جمع میشن و میخوان سلامت کنن. البته باید بگم که دبستان دانش یکی از بهترین دبستان های دولتی بندرعباس هست که از خیلی از مدارس غیر انتفاهی هم برنامه های پربارتری داره و ما هم با هر ده کلاس مدرسه کلاس داریم. خلاصه همه‌ی بچه ها به طرفمون می دون و میان سلام می کنن و از فاصله تقریبا ۳۰ متری درٍ مدرسه تا دفتر حدود هفت هشت دقیقه طول میکشه تا برسیم. ما هم که به قول معروف از خدا خواسته و علاقه مند دل هیچ کدومشون رو نمیشکنیم. و جالب تر از اون اینه که خیلی وقتا تو هر مغازه ای یا هر مجتمع مسکونی رد میشه که تو اون محله است بچه ها ما رو می شناسن و میان سلام می کنن. البته ما که به زور چهره شون یادمون مونده چون تعدادشون زیاده. دیشب هم یکی از همین بچه ها یه دفعه از دور منو دید و سریع اومد به طرفم و باعث تعجب پدر و مادرش شده بود که این کیه که یه هویی بچشون رفت به طرفش. خلاصه با کلی خانواده ها هم آشنا شدیم و دیشب بجای اینکه کرایه تاکسی بدم مجانی به مقصدم رسیدم.

خیلی روده درازی کردم. باید ببخشید. ولی نمیدونم سرنوشت دوربینمون چی شد. یادم رفت از داداشم آقا معلم بپرسم. اگه درست بشه عکساشون رو هم براتون می ذارم.

تا دیدار بعدی خدا نگهدارتون باشه.