داداش کوچولو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 فروردین ماه سال 1385
مهد کودک

سلام دوستان

امروز اومدم با یه درد دلی تازه این دفعه در مورد خودم. این ترم کار عملی داریم و بابت انتخاب این واحد عملی ۲۴۰۰۰ تومان پول دادم و واحد به این صورته که باید به یه مهد کودک بریم و گزارش تهیه کنیم از سیر تا پیاز مهد کودک . ما  هم از خدا خواسته ( به علت علاقه ی شدید به کودکان ) رفتیم دنبال مهد کودک یه مهد کودک رفتیم و با یه خانم که مدیر اونجا بود صحبت کردیم و اون هم موافقتش رو اعلام کرد . اما بعد از تعطیلات نوروز که وقت شروع کار بود یه روز رفتیم به اونجا و به گرمی از ما استقبال شد. مرحله ی اول گزارش تقریبا داشت تموم می شد که یه آقایی که خیلی . . .  ( این قسمت توسط خواننده تکمیل شود ) بود اومد و گفت من مدیر اینجا هستم و شما دیگر حق ندارید پا به اینجا بگذارید . علت:چون مرد ( آقا ) هستید . من گفتم که قبلا با اومدن ما موافقت شده و ضمنا مدیر اینجا هم یکی دیگه بود . اگه مخالفید چرا قبلا نگفتید؟ گفت حالا دارم میگم همینه که هست. منم که کاری نمیتونستم بکنم . یه نگاه به معلم های مهد کردم دیدم همه شرمنده هستند و سرها پایین افتاده. آخه خیلی با بچه های مهد انس گرفته بودم و همچنین بچه ها . اونم در مدت فقط یک ساعت. وقتی می خواستم از کلاس برم بیرون بچه ها با تمام وجود فریاد میزدند و مخالفت می کردند ولی چاره چه بود . منم  به بچه هاچیزی در این مورد نگفتم و گفتم من بر میگردم. ( در مورد انس گرفتن بچه ها با من در مطلب آینده اگه خدا بخواد توضیح میدم )

 روز بعد به یه مهد دیگه رفتم بازم همین جواب رو بهم دادن و گفتند : (آقا) قبول نمی کنیم. خلاصه دو هفته کل شهرستان رو گشتیم و این جواب رو شنیدیم. تا اینکه یه مهد کودک خیلی کوچک با تعداد کمی دانش آموز ما رو قبول کردن. خدا خیرشون بده واقعا همکاری میکنن.

اما: مگه آقا بودن چه عیبی داره ؟ مگه آقا یا یه مرد نمیتونه احساس داشته باشه؟ !! نمیتونه محبت بکنه؟!!! چرا همه فکر میکنن که فقط خانمها مخصوص این کار هستند؟ نه نه هرگز این طور نیست . مگه شما آقای داریوش فرضایی ( عمو پورنگ ) رو نمیشناسید؟ مگه اون تو کارش موفق نیست؟ ( البته همه ی کاراش رو قبول ندارم ) . من به جرات میتونم بگم که علاقه ام نسبت به کودکان و موفقیتم در این زمینه بیشتر از آقا داریوشه. البته منظورم حسادت نیست و برای ایشون هم احترام قائلم و براش آرزوی موفقیت بیشتر می کنم . اما کسانی که منو میشناسن بهتر حرفمو میفهمن و این موضوع رو احساس میکنن . چرا یه نفر مثل من با این همه علاقه باید اینجوری دردسر بکشه و دخترای دانشجوی هم رشته ام که همش حرف از بی علاقگی و تغییر رشته و نداشتن حوصله ی بچه به راحتی قبولشون میکنن؟

چون من آقا هستم و اونا خانم؟ این انصافه؟  شما بگید . . . . منتظرم. 


دوشنبه 21 فروردین ماه سال 1385
دوباره

با عرض سلام خدمت دوستان

بازم اومدم و امیدوارم که منو ببخشید از اینکه مدتی مطالبی نمی نوشتم

 این دفعه یه خبر خوب دارم . احسان یادتون هست ؟ اگه یادتون رفته مطلب قبلی رو بخونین . الان از تهران اومده و خدا شفاش داده و بیماری تومر مغزیش هم الحمدلله خوب شده . ولی هنوز نمیتونه خوب راه بره ولی یواش یواش داره حالش بهتر میشه . براش دعا کنین تا کاملا حالش خوب بشه.

تا بعد . . .


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید

شناسنامه کامل من...
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو
خواهر کوچولو
آمار وبلاگ
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 37602