| |
| چهارشنبه 24 اسفند ماه سال 1384 |
| احسان |
با عرض سلام خدمت دوستان
چند روز پیش یکی از شاگردام که خودم شاگرد باباش هستم به علت بیماری تومر مغزی به تهران رفت و دیروز عصر عملش کردن و از ساعت ۵ عصر تا ۱۱ شب تو اتاق عمل بوده . الحمد لله عمل موفقیت آمیز بوده و بعد از عمل هم به هوش اومده و الان تو بخش ای سی یو تحت مراقبت های ویژه به سر میبره. اسمش احسانِ و ۱۱ سالشه . براش دعا کنیین تا مشکلی براش پیش نیاد. خیلی دوستش دارم . آخه نمیدونین چقدر با ادبه . با این سن کمش یه وعده هم نمازش فوت نمیشه . امیدوارم که هرچه زودتر حالش خوب بشه و برگرده خونه. آمین |
|
| |
| یکشنبه 14 اسفند ماه سال 1384 |
| ابو الفضل کوچولو |
. . . یه شب رفتم خونشون البته نمیشه بهش گفت خونه یه اتاق بود که دیوارای گلیش داشت می ریخت کف اتاق برآمدگی های وحشتناکی داشت عرض اتاق به ۵/۱ متر نمی رسید و نمی شد در عرض اتاق خوابید همه ی زندگیشون همون اتاق بود و یه کم وسایل در گوشه ی اتاق و ماهی ۳۰ هزار تومان اجاره که باید می دادن . اون شب خیلی دلم گرفت وقتی دیدم ابوالفضل کوچولو با آب و تاب داشت برام از اسباب بازی هایی که داشت میگفت و طرز کارش رو برام توضیح می داد ولی اسباب بازی هایی که خیلی ساده و ابتدایی بودن . ابوالفضل بچه ی با استعدادیه و نمرات نوبت اولش همش ۲۰ شده ولی یکی نیست که یه جایزه ی کوچولو براش بخره . یه مساله ای که ذهن منو مشغول کرده اینه که اون به هیچ وجه حاضر نیست که به باباش بگه (بابا) اصلا دوستش نداره . میگه اون همش منو با کمربند میزنه منم دوستش ندارم . یه روز بهم گفت امروز عباس منو زده من گفتم عباس کیه گفت بابام . این اولین باری بود که ازش شنیدم به باباش گفت بابا . در کل وضعیت روانی خوبی نداره البته مشکل روانی نداره ولی اگه با این وضعیت پیش بره ممکنه دچار مشکل بشه.
از شما دوستان می خوام که راهنماییم کنین چه کار کنم و براش دعا کنین که مشکلش حل بشه .  |
|
| |
| سه شنبه 9 اسفند ماه سال 1384 |
| ابوالفضل کوچولو |
سلام بازم اومدم با یه درد دلی تازه:
تو دانشگاهمون یه بوفه بود که یه خانم اونجا کار میکرد این خانم یه بچه داشت که تنها بچه اش بود اسمش ابوالفضل بود . خانواده ی فقیری بودن و دانشگاه ماهانه ۱۲۰ هزار تومان از اونا به خاطر امتیاز بوفه داری میگرفت که نهایتا ورشکست شدن و رفتن اما من تو این مدت باهاشون آشنا شدم . یه شوهر داشت که دکترا گفتن ۶ ماه الی یک سال بیشتر زنده نمیمونه ( به خاطر اعتیاد ) زن بیچاره باید از صبح تا شب کار کنه و خرج بچه و شوهر معتادش رو در بیاره . یه روز من بهش پیشنهاد دادم که میتونم برای بچه ات کلاس آموزش قرآن بزارم می خواستم یه کمکی بهشون بکنم . خانمه گفت من تو هزینه هاش موندم . من گفتم من هزینه ای نمیگیرم . از خوشحالی نمیدونست چی بگه . حالا مدتیه که با ابوالفضل کلاس دارم و چیز های زیادی متوجه شدم که . . . .
ادامه دارد . . . . . |
|